khalife

Members
  • تعداد ارسال ها

    3
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در انجمن

0 بدون اعتبار

درباره khalife

  • درجه
    کاربر تازه وارد
  1. دوباره نجواهایی به گوش می رسید درست ماننده زمانی که به او می گفت که وقت انتقام فرا رسیده است یا زمانی که به او می گفت پدرش را بکشد اما اینبار نجوا ها که از طرف فراست مورن یا دقیق تر لیچ کینگ بود به او فرمان می داد که بقایای کلتزاد را جمع آوری کند کسی که بدست خودش کشته شده بود اما دیگر این اهمیت نداشت فقط خواسته لیچ کینگ مهم بود آرتاس بعد از شنیدن دستور جدید به سرعت ارتشش را که به تازیانه معروف بود را به سمت آندروال روانه کرد خود هم فرماندهی را بر عهده گرفت وقتی به آندروال رسید دید که از جسد کلتزاد چیزی باقی نمانده است و تکه های باقی مانده هم دارد به سرعت تجزیه می شود که دوباره نجوا آمد که باید بقایای کلتزاد را به کول تالاس سرزمین طلائی الف ها ببری چرا که تنها نیروی سان ول است که می تواند دوباره کلتزاد را زنده کند اما چون مسافت زیادی است قبل از رسیدن به آنجا مطمئنن از جسد کلتزاد چیزی باقی نمی ماند برای جلوگیری از نابود شدن جسد آن را در کوزه ای جادویی که مالکیت آن در دست پالادین هاست قرار دهی . آنها کوزه را در گروهی کوچک از پالادین ها از پایتخت خارج می کنند تو باید آن را از آنان بدزدی. حرکت آرام پالادین ها در جاده شبیه مراسمی آیینی بود . تشییع جنازه ای نظامی یا به خاک سپاری فرد مهمی بود.تعدادی مرد مسلح در اطراف در حال حرکت بودند و فردی در مرکز کوزه را با دستان نیرومند خود حمل می کرد. آرتاس وقتی چهره آن مرد را تشخیص داد به خود لرزید درست است او آتر بود. آرتاس به سرعت خود را جمع و جور کرد و فرمان حمله داد در چشم به هم زدنی ارتشش گروه کوچک پالادین ها را محاصره کرد. آرتاس گامی به جلو گذاشت و به سمت پالادین ها رفت آتر وقتی شاگرد قدیمیش را دید فریاد زد( پدرت پنجاه سال بر این سرزمین حکمرانی کرد و تو در عرض چند روز آن را به خاکستر تبدیل کردی. خراب کردن راحت است.نه!؟)آرتاس پوزخندی زد و در جواب گفت:(من برای بردن کوزه آمده ام آن را به من بده و من هم قول می دهم که مرگ سریعی خواهی داشت) آتر با صدایی که مملو از احساس تاسف و نراحتی بود گفت:(در این کوزه خاکستر پدر توست نابودی سرزمینش کافی نبود پسر می خواهی به خاکسترش هم بی حرمتی کنی این دیوانگی را تا کجا می خواهی ادامه بدهی) (اهمیتی ندارد که در کوزه چیست من آنرا باید بدست آورم)آرتاس این جمله را با کمی لرزش که در صدایش بود گفت.آرتاس فراست مورن را کشید آتر هم سلاح درخشانش را. ادا
  2. دوباره نجواهایی به گوش می رسید درست ماننده زمانی که به او می گفت که وقت انتقام فرا رسیده است یا زمانی که به او می گفت پدرش را بکشد اما اینبار نجوا ها که از طرف فراست مورن یا دقیق تر لیچ کینگ بود به او فرمان می داد که بقایای کلتزاد را جمع آوری کند کسی که بدست خودش کشته شده بود اما دیگر این اهمیت نداشت فقط خواسته لیچ کینگ مهم بود آرتاس بعد از شنیدن دستور جدید به سرعت ارتشش را که به تازیانه معروف بود را به سمت آندروال روانه کرد خود هم فرماندهی را بر عهده گرفت وقتی به آندروال رسید دید که از جسد کلتزاد چیزی باقی نمانده است و تکه های باقی مانده هم دارد به سرعت تجزیه می شود که دوباره نجوا آمد که باید بقایای کلتزاد را به کول تالاس سرزمین طلائی الف ها ببری چرا که تنها نیروی سان ول است که می تواند دوباره کلتزاد را زنده کند اما چون مسافت زیادی است قبل از رسیدن به آنجا مطمئنن از جسد کلتزاد چیزی باقی نمی ماند برای جلوگیری از نابود شدن جسد آن را در کوزه ای جادویی که مالکیت آن در دست پالادین هاست قرار دهی . آنها کوزه را در گروهی کوچک از پالادین ها از پایتخت خارج می کنند تو باید آن را از آنان بدزدی. حرکت آرام پالادین ها در جاده شبیه مراسمی آیینی بود . تشییع جنازه ای نظامی یا به خاک سپاری فرد مهمی بود.تعدادی مرد مسلح در اطراف در حال حرکت بودند و فردی در مرکز کوزه را با دستان نیرومند خود حمل می کرد. آرتاس وقتی چهره آن مرد را تشخیص داد به خود لرزید درست است او آتر بود. آرتاس به سرعت خود را جمع و جور کرد و فرمان حمله داد در چشم به هم زدنی ارتشش گروه کوچک پالادین ها را محاصره کرد. آرتاس گامی به جلو گذاشت و به سمت پالادین ها رفت آتر وقتی شاگرد قدیمیش را دید فریاد زد( پدرت پنجاه سال بر این سرزمین حکمرانی کرد و تو در عرض چند روز آن را به خاکستر تبدیل کردی. خراب کردن راحت است.نه!؟)آرتاس پوزخندی زد و در جواب گفت:(من برای بردن کوزه آمده ام آن را به من بده و من هم قول می دهم که مرگ سریعی خواهی داشت) آتر با صدایی که مملو از احساس تاسف و نراحتی بود گفت:(در این کوزه خاکستر پدر توست نابودی سرزمینش کافی نبود پسر می خواهی به خاکسترش هم بی حرمتی کنی این دیوانگی را تا کجا می خواهی ادامه بدهی) (اهمیتی ندارد که در کوزه چیست من آنرا باید بدست آورم)آرتاس این جمله را با کمی لرزش که در صدایش بود گفت.آرتاس فراست مورن را کشید آتر هم سلاح درخشانش را.
  3. پادشاهی،شرافت،هم رزمانی که در کنارت می جنگند،دختری که به او عشق می ورزی و از همه مهم تر انسانیت؛اینها باارزش ترین دارایی های یک مرد هستند که از همه ی آنها به شدت پاسداری می کرد،اما چرا؟چرا باید یک مرد به همه ی آنها پشت کند؟ چه صفتی والاتر از شرافت و چه گنجی بالاتر از پادشاهی و چه ارزشی بیشتر از انسانیت اهمیت دارد،چه افرادی بیشتر از همرزمانت به تو نزدیک ترند؟کسانی که در میدان نبرد حتی جانشان را به فرمان تو با کمال میل تقدیم می کنند و تا آخرین لحظه که مرگشان فرا رسد می جنگند بدون ترس، بدون تردید،و چه کسی بیشتر از زنی که عاشقش هستی واز دوران جوانی دوستش می داشتی برای تو عزیز تر است؟ اما در نزد Arthas Menethil پسر شاه Terenesولیعهد Lordaeron که از شه سواران دست نقره ای بود و توسط Uther the Lightbringer به عنوان یک Paladin آموزش دیده بودانتقام ارزشی بیش ازحکومت به Lordaeron شرافت یک Paladin هم رزمشMuradin Bronzebeard عشقش Jaina Proudmoor و انسانیتش داشت. انتقام و کینه توزی که Mal'Ganis مصببش بود.کینه توزی که موجب سقوط شد،سقوط انسانیت.انتقامی که خیانت به سرزمین مادری،نژاد انسان و King Terenas رو به دنبال داشت. اما آیا واقعا همه ی کار های Arthas فقط به خاطر انتقام بود؟نه هرگز این کوته بینانه است،او به دنبال جبران بود جبران اشتباهی که کرد اشتباهی که مرگ صدها نفر از مردم سرزمینش را به دنبال داشت. به خیال شاهزاده جوان مرگ Mal'Ganis اشتباه گذشته ی او را جبران می کند ولی اصرار او برای کشتن Mal'Ganis به هر قیمتی چیزی جز اشتباه بعدیش را در پی نداشت یعنی دادن روح خود به Lich King برای بدست آوردن مالکیت Frostmourne بی شک اشتباه دوم هزینه ی سنگین تری برای نژاد انسان در بر داشت،هزینه ای که توسط مردم بیگناه باید پرداخته شود چرا که دیگر Arthas انسان نبود