Lich King

3 ارسال در این موضوع قرار دارد

ارسال شده در (ویرایش شده)

پادشاهی،شرافت،هم رزمانی که در کنارت می جنگند،دختری که به او عشق می ورزی و از همه مهم تر انسانیت؛اینها باارزش ترین دارایی های یک مرد هستند که از همه ی آنها به شدت پاسداری می کرد،اما چرا؟چرا باید یک مرد به همه ی آنها پشت کند؟
چه صفتی والاتر از شرافت و چه گنجی بالاتر از پادشاهی و چه ارزشی بیشتر از انسانیت اهمیت دارد،چه افرادی بیشتر از همرزمانت به تو نزدیک ترند؟کسانی که در میدان نبرد حتی جانشان را به فرمان تو با کمال میل تقدیم می کنند و تا آخرین لحظه که مرگشان فرا رسد می جنگند بدون ترس، بدون تردید،و چه کسی بیشتر از زنی که عاشقش هستی واز دوران جوانی دوستش می داشتی برای تو عزیز تر است؟
اما در نزد Arthas Menethil پسر شاه Terenesولیعهد Lordaeron که از شه سواران دست نقره ای بود و توسط Uther the Lightbringer به عنوان یک Paladin آموزش دیده بودانتقام ارزشی بیش ازحکومت به Lordaeron
شرافت یک Paladin
هم رزمشMuradin Bronzebeard
عشقش Jaina Proudmoor و انسانیتش داشت.
انتقام و کینه توزی که Mal'Ganis مصببش بود.کینه توزی که موجب سقوط شد،سقوط انسانیت.انتقامی که خیانت به  سرزمین مادری،نژاد انسان و King Terenas رو به دنبال داشت.
اما آیا واقعا همه ی کار های Arthas فقط به خاطر انتقام بود؟نه هرگز این کوته بینانه است،او به دنبال جبران بود جبران اشتباهی که کرد اشتباهی که مرگ صدها نفر از مردم سرزمینش را به دنبال داشت.
به خیال شاهزاده جوان مرگ Mal'Ganis اشتباه گذشته ی او را جبران می کند ولی اصرار او برای کشتن Mal'Ganis به هر قیمتی چیزی جز اشتباه بعدیش را در پی نداشت یعنی دادن روح خود به Lich King برای بدست آوردن مالکیت Frostmourne
 بی شک اشتباه دوم هزینه ی سنگین تری برای نژاد انسان در بر داشت،هزینه ای که توسط مردم بیگناه باید پرداخته شود چرا که دیگر Arthas انسان نبود

ویرایش شده در توسط khalife

به اشتراک گذاری این پست


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

دوباره نجواهایی به گوش می رسید درست ماننده زمانی که به او می گفت که وقت انتقام فرا رسیده است یا زمانی که به او می گفت پدرش را بکشد اما اینبار نجوا ها که از طرف فراست مورن یا دقیق تر لیچ کینگ بود به او فرمان می داد که بقایای کلتزاد را جمع آوری کند کسی که بدست خودش کشته شده بود اما دیگر این اهمیت نداشت فقط خواسته لیچ کینگ مهم بود آرتاس بعد از شنیدن دستور جدید به سرعت ارتشش را که به تازیانه معروف بود را به سمت آندروال روانه کرد خود هم فرماندهی را بر عهده گرفت وقتی به آندروال رسید دید که از جسد کلتزاد چیزی باقی نمانده است و تکه های باقی مانده هم دارد به سرعت تجزیه می شود که دوباره نجوا آمد که باید بقایای کلتزاد را به کول تالاس سرزمین طلائی الف ها ببری چرا که تنها نیروی سان ول است که می تواند دوباره کلتزاد را زنده کند  اما چون مسافت زیادی است قبل از رسیدن به آنجا مطمئنن از جسد کلتزاد چیزی باقی نمی ماند برای جلوگیری از نابود شدن جسد آن را در کوزه ای جادویی که مالکیت آن در دست پالادین هاست قرار دهی . آنها کوزه را در گروهی کوچک از پالادین ها از  پایتخت خارج می کنند تو باید آن را از آنان بدزدی.
حرکت آرام پالادین ها در جاده شبیه مراسمی آیینی بود . تشییع جنازه ای نظامی یا به خاک سپاری فرد مهمی بود.تعدادی مرد مسلح در اطراف در حال حرکت بودند و فردی در مرکز کوزه را با دستان نیرومند خود حمل می کرد. آرتاس وقتی چهره آن مرد را تشخیص داد به خود لرزید درست است او آتر بود. آرتاس به سرعت خود را جمع و جور کرد و فرمان حمله داد در چشم به هم زدنی ارتشش گروه کوچک پالادین ها را محاصره کرد. آرتاس گامی به جلو گذاشت و به سمت پالادین ها رفت آتر وقتی شاگرد قدیمیش را دید فریاد زد( پدرت پنجاه سال بر این سرزمین حکمرانی کرد و تو در عرض چند روز آن را به خاکستر تبدیل کردی. خراب کردن راحت است.نه!؟)آرتاس پوزخندی زد و در جواب گفت:(من برای بردن کوزه آمده ام آن را به من بده و من هم قول می دهم که مرگ سریعی خواهی داشت)
آتر با صدایی که مملو از احساس تاسف و نراحتی بود گفت:(در این کوزه خاکستر پدر توست  نابودی سرزمینش کافی نبود پسر می خواهی به خاکسترش هم بی حرمتی کنی این دیوانگی را تا کجا می خواهی ادامه بدهی) (اهمیتی ندارد که در کوزه چیست من آنرا باید بدست آورم)آرتاس این جمله را با کمی لرزش که در صدایش بود گفت.آرتاس فراست مورن را کشید آتر هم سلاح درخشانش را.

ویرایش شده در توسط khalife

به اشتراک گذاری این پست


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در

در در 9/14/2017 در 11:55، khalife گفته است :

فراستمورن تقریبا با خوشنودی برای نبرد زمزمه می کرد چه در ذهن و چه در دستش. آتر لحظاتی به او نگاه کرد.
« من نمی خواستم باور کنم.» آتر این حرف را با صدائی گرفته زد و آرتاس با وحشت دید که اشک در چشمان او جمع شده است. «وقتی کودک و خودخواه بودی من تمام خطاهایت را پای جهالت کودکی می گذاشتم. وقتی لجبازی می کردی من آنها را پای لجاجت های جوانی می گذاشتم که قصد دارد از زیر سایه پدرش خارج شود. حتی وقتی واقعهٔ استراتهولم پیش آمد - بله حتی آن موقع، روشنایی مرا ببخشد- باز هم اغماض کردم چون دعا کردم که تو به طریق خودت اشتباه در داوری ات را درک کنی،
من نمی توانستم در برابر فرزند سرورم بایستم.»
در حالی که هر دو روی دایره ای روبروی هم می چرخیدند آرتاس خندید و گفت: « حالا داری این کار
را می کنیا»
« این اخرین سوگند من به در برابر پدر تو بود، در برابر یک دوست... که از بقایای او نگاهبانی کنم تا مورد بی حرمتی قرار نگیرد. بعد از اینکه بدست پسر خودش با قساوت تمام درحالی که بیخبر و بی سلاح بود کشته شد.»
«و بخاطر این سوگند خواهی مرد.»
«احتمالا!» بنظر نمی رسید که مردن چندان او را ناراحت کند. «مرگ با افتخار برایم بسیار گواراتر از
بخشش توست، خوشحالم که پدرت مرده و نیست تا ببیند تو به چه چیزی بدل شده ای.»
این اشاره ای دردناک برای آرتاس ... چیزی که توقعش را نداشت. او لحظه ای درنگ کرد و آتر که در
مبارزه از آرتاس هم فرصت طلب تر بود از همین درنگ استفاده، و حمله کرد.
فریاد زد: « بنام روشنائی» و پتکش را بالا برد و با تمام نیرو پایین آورد. 
پتک با چنان سرعتی به سمت
آرتاس می آمد که او می توانست صدای حرکتش را بشنود.
او درست سر به زنگاه عقب پرید و وقتی سلاح از مقابل چهره اش عبور کرد باد آن را روی چهره اش احساس کرد. چهرهٔ آتر ارام بود و در عین حال متمرکز ... و مرگبار، این وظیفهٔ او بود تا پسری خائن را بکشد و جلوی منتشر شدن کارهای شیطان را بگیرد. درست همانطور که آرتاس وظیفه داشت استاد سابقش را به قتل برساند. او لازم بود تا گذشته اش را بکشد... تمام گذشته اش را.
 وگرنه تا ابد با
احساسی مانند توبه، عفو و یا رستگاری مجدد به سراغش خواهد آمد. با فریادی دیوانه وار آرتاس هم
شمشیرش را پایین آورد. آتر با پتک ضربه اش را مهار کرد و دو مرد شروع به هل دادن هم کردند در حالی که صورتشان تنها چند سانتیمتر با هم فاصله داشت. بازوهایشان به درد آمده بود اما سرانجام آتر بود که با فریادی آرتاس را به عقب راند. آرتاس سکندری خورد و آتر حمله کرد. چهره اش آرام اما چشمانش آتشین و مصمم بود و حالتش به گونه ای بود که گویا پیروزی اش اجتناب ناپذیر بود. عزم و خونسردی آتر برای آرتاس تکان
دهنده بود، ضربات -خودش هم مهیب اما سرآسیمه بود. او هرگز موفق نشده بود آتر را شکست دهد...
آتر فریاد زد: « همه چیز همین جا تمام می شود پسرا» ناگهان آرتاس در کمال وحشت دید که آتر غرق در نوری درخشان و کورکننده شد. نه تنها پتکش که سرتاپای آتر مانند اینکه خودش سلاح واقعی نور است
سر تا پا نوری شد و فریاد زد: « بنام عدالت و روشنائی »

دوباره نجواهایی به گوش می رسید درست ماننده زمانی که به او می گفت که وقت انتقام فرا رسیده است یا زمانی که به او می گفت پدرش را بکشد اما اینبار نجوا ها که از طرف فراست مورن یا دقیق تر لیچ کینگ بود به او فرمان می داد که بقایای کلتزاد را جمع آوری کند کسی که بدست خودش کشته شده بود اما دیگر این اهمیت نداشت فقط خواسته لیچ کینگ مهم بود آرتاس بعد از شنیدن دستور جدید به سرعت ارتشش را که به تازیانه معروف بود را به سمت آندروال روانه کرد خود هم فرماندهی را بر عهده گرفت وقتی به آندروال رسید دید که از جسد کلتزاد چیزی باقی نمانده است و تکه های باقی مانده هم دارد به سرعت تجزیه می شود که دوباره نجوا آمد که باید بقایای کلتزاد را به کول تالاس سرزمین طلائی الف ها ببری چرا که تنها نیروی سان ول است که می تواند دوباره کلتزاد را زنده کند  اما چون مسافت زیادی است قبل از رسیدن به آنجا مطمئنن از جسد کلتزاد چیزی باقی نمی ماند برای جلوگیری از نابود شدن جسد آن را در کوزه ای جادویی که مالکیت آن در دست پالادین هاست قرار دهی . آنها کوزه را در گروهی کوچک از پالادین ها از  پایتخت خارج می کنند تو باید آن را از آنان بدزدی.
حرکت آرام پالادین ها در جاده شبیه مراسمی آیینی بود . تشییع جنازه ای نظامی یا به خاک سپاری فرد مهمی بود.تعدادی مرد مسلح در اطراف در حال حرکت بودند و فردی در مرکز کوزه را با دستان نیرومند خود حمل می کرد. آرتاس وقتی چهره آن مرد را تشخیص داد به خود لرزید درست است او آتر بود. آرتاس به سرعت خود را جمع و جور کرد و فرمان حمله داد در چشم به هم زدنی ارتشش گروه کوچک پالادین ها را محاصره کرد. آرتاس گامی به جلو گذاشت و به سمت پالادین ها رفت آتر وقتی شاگرد قدیمیش را دید فریاد زد( پدرت پنجاه سال بر این سرزمین حکمرانی کرد و تو در عرض چند روز آن را به خاکستر تبدیل کردی. خراب کردن راحت است.نه!؟)آرتاس پوزخندی زد و در جواب گفت:(من برای بردن کوزه آمده ام آن را به من بده و من هم قول می دهم که مرگ سریعی خواهی داشت)
آتر با صدایی که مملو از احساس تاسف و نراحتی بود گفت:(در این کوزه خاکستر پدر توست  نابودی سرزمینش کافی نبود پسر می خواهی به خاکسترش هم بی حرمتی کنی این دیوانگی را تا کجا می خواهی ادامه بدهی) (اهمیتی ندارد که در کوزه چیست من آنرا باید بدست آورم)آرتاس این جمله را با کمی لرزش که در صدایش بود گفت.آرتاس فراست مورن را کشید آتر هم سلاح درخشانش را.
ادا

به اشتراک گذاری این پست


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال نظر یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید نظر ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در انجمن ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !


ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید


ورود به حساب کاربری